تبليغاتX
دفتر نقاشی


دفتر نقاشی

...اگه سبز باشی دیگه آتیش نمی گیری





















 

شهریار کوچولو گفت : کم کم داره دستگیرم می شه .یه گلی هست که گمونم منو اهلی کرده باشه .

روباه گفت : بعید نیست . رو این کره زمین هزار جور چیز می شه دید .

شهریار کوچولو گفت :اوه نه ! اون رو کره ی زمین نیست .

روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت : روی یه سیاره ی دیگه است ؟

- آره

- تو اون سیاره شکارچی هم هست ؟

- نه

- محشره ! مرغ و ماکیان چه طور ؟

-نه

روباه آه کشان گفت : همیشه یه پای بساط لَنگه !

اما پی حرفش رو گرفت و گفت : زندگی یکنواختی دارم . من مرغ ها رو شکار می کنم ٬ آدم ها منو . همه ی مرغ ها عین همند ٬ همه ی آدم ها هم عین  همند .این وضع یه خورده خلقم رو تنگ می کنه اگه تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم رو چراغون کرده باشی . اون وقت صدای پایی رو می شناسم که  با هر صدای پای دیگه فرق می کنه . صدای پای دیگران منو وادار می کنه که تو هفت تا سوراخ قایم بشم اما صدای پای تو مثل نغمه ای منو از سوراخم می کشه بیرون . تازه نگاه کن ٬ اونجا گندمزار رو می بینی ؟برای من که نان بخور نیستم ٬ گندم چیز بی فایده ایه .پس گندم زار هم منو به یاد چیزی نمی اندازه . اسباب تاسفه . اما تو موهات رنگ طلاست . پس وقتی اهلیم کردی محشر میشه ! گندم که طلایی رنگه منو یادِ تو میندازه و صدای باد رو هم که تو گندمزار می پیچه ٬ دوست خواهم داشت ...

خاموش شد و مدت زیادی به شهریار کوچولو نگاه کرد . اون وقت گفت : حالا اگه دلت می خواد منو اهلی کن !

شهریار کوچولو جواب داد : دلم که می خواد اما وقت چندانی ندارم باید برم دوستایی پیدا کنم و از کلی چیزا سر در بیارم .

روباه گفت : آدم فقط از چیزهایی که اهلی می کنه می تونه سر در بیاره . انسان ها دیگه برای سر دراوردن از چیزا وقت ندارن . همه چیز رو همین جوری حاضر و آماده از دکان ها می خرند . اما چون دکانی نیست که دوست معامله کنه ٬ آدم ها مونده اند بی دوست ... تو اگه دوست می خوای خب منو اهلی کن *!

 

شازده کوچولو / آنتوان دوسنت اگزو پری / ترجمه احمد شاملو

پی نوشت : خوندن این شعر  هم خالی از لطف نیست . کسی که قلمش رو دوست دارم و شعر هاش به نظرم کم نظیره  

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 15:7 توسط | |

 

چهار سال پیش همین موقع ها بود که دلتنگی و دوری عین کوه نشست رو قلبم  و می دونستم حالا  حالاها باید با این درد زندگی کنم .

میدونستم که تا برگشتنت هنوز چند ماهی مونده و  تنها کاری که می تونم بکنم تحمل کردن روزهای نبودنته و که به سختی می گذشت . ساعت به ساعتش جون می گرفت و نمی گذشت . جای خالیت و نبودنت بد اذیتم می کردم . می دونستم که نیستی و لی هر روز به امید دیدنت بیدار می شدم که شاید ............

این شد که وقتی تو تاکسی آهنگ "عزیز رفته  سفر کی برمی گردی " رو شنیدم بدون این که متوجه شم گریه کردم .

حتی اون روزها هم می دونستم روزهایی میاد که دیگه نمی بینمت . حتی فکر کردنش هم آزارم می داد . این روزها همون روزهاست که حتی توان فکر کردن بهش رو نداشتم  ولی با جون سختی الان دارم توش زندگی می کنم .

هر چند من اون مائده سابق نیستم . ولی هنوز هم هر چند وقت یه بار دلم برات تنگ می شه و مثل اون موقع ها نبودنت  اذیتم می کنه .

آخه می گن قلب آدما هیچ وقت رشد نمی کنه !

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 10:23 توسط |

 

این که لشکر دلتنگی بهت هجوم بیاره ، ولی عین چی جلوش وایسی و اجازه نفوذ بهش ندی ؛ یعنی این که یواش یواش داری سنگ می شی .

این که بعد از چند سال دلتو بزنی به دریا و selection  شادمهر گوش بدی ، بدون این که اصلا بدونی چه آهنگایی توش داری ، یعنی این که کاملا مازوخیسم داری .

این که بعد از این همه سال هنوز آهنگ " حرمت " بیشتر از همه اذیتت می کنه ، یعنی این که اومدن و رفتن عشق دست خودت نیست .

این  که با گوش دادن این آهنگ  می تونی همه خاطره های مرده رو زنده کنی  و عذاب بکش  یعنی این که  هیچ جوری نمی تونی از شر خاطره ها خلاص شی .

 

 

نتیجه این که آدم عاقل کاری نمی کنه که خاطره هاش از اینی که هست بیشتر بشه  

 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 12:47 توسط | |

 

یه همکارِ محترمِ طرفدار دولتِ مهرورزِ خدمتگذار ! دیروز جلوی چشم های من ناباورانه پاش رو گذاشت رو یه شاپرک و با مهارت تمام لهش کرد. وقتی اعتراض کردم اولش چیزی نگفت ولی بعد از چند بار که علت کارش رو پرسیدم گفت : چون مریض بود منم کشتمش . کلا هر حیوونی رو که ببینم مریضه می کشمش . ( حالا بماند که این خانم چه جوری تشخیص داده که او شاپرک بیچاره مریض بوده )

وقتی اعتراضم شدید تر شد برگشت گفت : این کارت من رو یاد کروبی می اندازه که اومد گفت به زندانیها تجاوز شده ولی یه همچین چیزی نبوده .

من هر چی فکر کردم شباهت این دو تا رو تو اون لحظه نفهمیدم ولی بعدش گفتم فرقی نداره که جون کیو بگیری . اگه بتونی با یه حیوون این کار رو بکنی ٬ قطعا می تونی خیلی راحت جون یک انسان رو هم بگیری . اون آدم خیلی راحت شباهت رو درک کرد و با وقاحت تمام تونست بیان کنه ولی من تا شب درگیر این اتفاق بودم که چه راحت پاشون رو گذاشتند رو ماها و لهمون کردند .

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 14:53 توسط | |

 

                                                                                                                                                                             سالهای سال شنیدم که گویا گفته ای شب قدر شب تقدیر است و اگر دعا کنی و آداب دعا را رعایت کنی جوابت را خواهم داد و سال های متمادی هر شب قدر دعا کردم ، آنگونه که گفته بودی و آن گونه که باید و 7سال ،هر سال و هرشبش دعایم یک چیز بود و نمی دانم چرا هر سال به براورده شدن دعایم امیدوار بودم. به شنیده شدن صدایم به مهربانیت .

 و حال باورش برایم سخت است  اگر بگویی آن همه سال صدایم را شنیدی و بی تفاوت از کنارش رد شدی .

 من که بنده ی خوبی بودم .

چگونه حتی یکبار ناله های بی صدایم را نشنیدی ؟

من که بعد از آن همه سال تنها، از خودت خواستم ، تو که برایم بزرگ بود ی و بی انتها .

حال بعد از این همه سال نه آرزویی دارم و نه امیدی به شنیده شدنم صدایم ٬ فقط چگونه به این همه انسان خوش باور بگویم که صدایشان را نمی شنوی ؟

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 11:6 توسط | |

 

تقریبا 2 ماه می گذره از روزی که با هزار امید رفتیم و رای دادیم . روزی که سراسر دلهره و بود و اضطراب ولی سرشار از امید .

خیلی از ما موقع نوشتن اسم کاندیدمون دستمون لرزید ، خیلی هامون هنوز شک داشتیم ، خیلی هامون ترسیدیم که نکنه اشتباه کرده باشیم ، ولی با این حال رای دادیم . خیلی از ماها اولین بارمون بود و خیلی ها برای اولین بار به رایی که دادیم افتخار کردیم .

 روز 22 خرداد سراسر دلهره و بود و اضطراب و لی با این حال تنها چیزی که تو چشم همه دیده می شد امید بود . امید به این که این 4 سال نکبت بار تموم می شه ، دیگه این روزهای سیاه رو نمی بینیم و روزهای جدیدی شروع می شه . روزایی که قراره همه چشامون باز باشه ، دیگه اشتتباهات گذشته رو تکرار نکنیم .این بار قرار بود همه پشت هم واسیم و با اولین ناکامی پا پس نکشیم . دیگه همه فهمیده بودیم که هر کس وظیفه ای داره و اگه بخوایم از این وضعیت خلاص شیم اول باید به وظیفه خودمون عمل کنیم .

ساعت 11 شب روز 22 خردا هیچ وقت یادم نمی ره . روزی که اخبار علی رغم همه دیده ها و شنیده های ما از 4 گوشه ی شهر چیزی رو می گفت که برای هیچ کس قابل باور نبود . چه قدر اون شب سخت گذشت . تا صبح بیدار بودم و لی دلم می خواست تمام این اتفاق ها یه خواب  باشه ، یه کابوس دردناک ، ولی نبود .

شهرمون تبدیل شد به یه شهر جنگ زده ، دیگه شرم نداشتند از این که دست روی مردم  بلند کنند  و همه رو به گلوله ببندند ، انگار چندین سال منتظر یه همچین روزی بودند. خودم با چشم های خودم دیدم که حافظان امنیت تفنگ هاشون رو به  روی مردم گرفتند . مردمی که تنها  گناهشون این بود که باور به دروغ نداشتند . مردمی که بعد از 30 سال تحمل  و چشم بست روی همه ظلم ها دیگه خونشون به جوش اومده بود .مردمی که بعد از 30 سال تازه فهمیدند که  به اسم اسلام چه بلاهایی که به سرشون نیومده ، مردمی که فقط حقشون رو می خواستند ؛ که البته برای دیکتاتورها بزرگترین گناه خواستن ِ حقه و این شد که من تو همین شهر جوون هایی رو دیدم که خونین بودند و رو دست مردم می رفتند .

هیچ وقت  فکر نمی کردم 22 مرداد 88 روز ی باشه که 2 ماه از مرگ جمهوریت دروغین می گذره و تولدم مصادف بشه با 2 ماهگی آگاهی مردم . کودک 2 ماهه ای که به اندازه  چندین سال تو این دو ماه بزرگ شد و خیلی زود فهمید که نمی شه با دیکتا. تور ها مدارا کرد . دیگه زمان ملاحظه گذشته . خیلی زود فهمید که تو این چند سال چه قدر به دینداری سردمدارای مملکتش خوش بین بود و چه قدر به خودش بد کرد .

روز تنفیذ رئیس جمهور هیچ کدوم از بزرگای مملکت حضور نداشتند و برای پر کردن سالن مجبور شدند از بازیگرها و فوتبالیست ها استفاده کنند و روز تحلیف رئیس جمهورمون پاش رو گذاشت رو جسد های جوون های شهرمون و قسم خورد که از آزادی ، استقلال و شرف مردم این مملکت دفاع کنه .

فقط کاش می دونستم چند نفر از مردم این کشور این آقا رو رئیس جمهور خودشون می دونند ؟

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 12:26 توسط | |

 

زمستان بود. عصر یک روز شنبه تعطیل، کانون توحید لندن. تقریبا چهار ردیف جلوتر از جایی که من نشسته بودم، میشد نیمرختان را دید و شناخت. فرصتی دست نداده بود که پیش از این، رئیس مدارس فرهنگ ایران، جایی که چهارسال از عمرم را در یکی از شعب آن سپری کرده بودم را از نزدیک ببینم. آن روز دیدم.

بر حسب یک عادت دیرین، محمدرضا برای قرائت قرآن روی سن رفت. همیشه وقتی هیچکس حاضر به تلاوت قرآن نمیشد، او این کار را میکرد. قرآن میخواند و میرفت پی کارش. آن روز وقتی بسم الله را گفت، نگاهم را از صورت معصوم او گرفتم وبیهوا به نیمرخ شما خیره شدم. ناباورانه نگاهتان را به او دوخته بودید. گویی هضم دیدن و شنیدن او همزمان برایتان کمی دشوار بود. او خواند: «اذا زلزلت الارض زلزالها»... میدانستم که او را خوب میشناسید، اما فکر نمیکردم از دیدنش تا این حد بهت زده شوید. سکوت حکمفرما بود. او ادامه داد: «واخرجت الارض اثقالها»... راستی همسرتان هم آمده بود! شنیده بودم رابطه عاطفی و قلبی عمیقی بین تان برقرار است و دوست دارید در همه سفرها باهم باشید، احساس خوبی بود. ما هم همینقدر عاشق همیم. فقط شاید کمی بیشتر!


او همچنان با صوت بی نظیرش میخواند، « فمن یعمل مثقال ذره خیرا یره»... همیشه وقتی قرآن میخواند، بغض امانم را میبرید. درقرآن خواندن، سبک خاص خودش را داشت. اصرار داشت معنا و صوت با هم همراه باشند. گاهی گویی ادامه دادن و تاکید بر بعضی آیات تحمل خودش را هم طاق میکرد و نرمه اشکی از کناره چشمانش روانه می شد. مثل بچه ها زود با دستش پاک میکرد که کسی نبیند. به آخرین آیه سوره زلزال که میرسید هم همیشه قصه همین بود: «ومن یعمل مثقال ذره شرا یره»... صدق الله العلی العظیم. سوره بسیار سنگینیست! حس ترس و خشوع را با هم دارد. ترس را بیشتر.


قرآن را بست و بوسید و پایین آمد. داشت از کنارتان عبور میکرد که برخاستید. دیده بوسی گرمی با او کردید. دستش را در دستانتان فشردید. اگر کسی نمیدانست گمان میکرد دوستی دیرینه ای میان شما دو نفر بوده است. او انگار هنوز در خلسه آیات بود. به زور لبخندی زد. نیمرختان پیدا بود. زبان بدنتان با دستپاچگی حرف میزد. در عرض همان ۱۰ ثانیه گویی می خواستید بر خاطرهای تلخ سرپوش بگذارید. زیرلب به او گفتید: قرآن زیبایی خواندی. احسنت! بعد گفتید: دیدی در مدرسه مان راهت ندادیم ؟خیلی هم برایت بد نشد. او می خندید. حس کردم به اجزای صورتش فشار میآید. وقتی معذب میشد نگاهش را میدزدید و خنده در صورتش کش می آمد. چیزی نگفت. ادامه دادید: رفتی رتبه اول کنکور شدی و حالا هم که اینجایی. خنده اش بیشتر کش آمد. وقتی فهمیدید در آکسفورد دانشجوی دکتریست، خنده در صورت شما هم کشدار شد. گفتید موفق باشی جوان و رفتید روی سن برای سخنرانی.


نمیدانم احساستان در آن لحظه چه بود؟ خجالت؟ عذاب وجدان؟ غرور؟ یا اصلا هیچکدام! میدانید؟  لحظه هایی در زندگی هست که دست و پای آدم لخت میشود. ترجیح میدهد کاش میشد زمان را به عقب برگرداند و یک چیزهایی را جبران کرد. گاهی آدم در لحظه یخ میزند. شاید به خاطر اینکه انتظار دیدن بعضی آدمها یا شنیدن بعضی صداها و یا هر دوی آنها با هم را ندارد! من شاید اگر به جای شما بودم، بیشتر چنین حالتی را تجربه میکردم.

داستان این ماجرا برمی گشت به سالهای دبیرستان. آن سالها من دانش آموز دبیرستان فرهنگ مشهد بودم. به یاد دارم بعدها که برای المپیاد راهی تهران شده بودم، شرح داستان عدم ثبت نام محمدرضا جلایی پور در مدرسه شما میان بچه های دوره پیچیده بود. آن روزها البته روزهای متفاوتی بود. پدر محمدرضا در بند بود. . علیرغم اینکه نمرات محمدرضا عالی بود از پذیرشش در مدرسه فرهنگ به دستور شما جلوگیری کرده بودند. چرا؟ دلیلش ساده است. چون فامی لاش جلایی پور بود! ...بعدها که همسرش شدم برایم تعریف کرد که گذراندن سال آخر پیش دانشگاهی در این یا آن مدرسه برایش چندان تفاوتی نمیکرد. در مدرسه فتح اسم نویسی کرد و در کنکور سراسری سال بعد رتبه اول کنکور در رشته علوم انسانی شد. گرچه برای او توفیری نداشت کجا باشد اما فکر کنم پایان این قصه برای مدرسه شما سنگین تمام شد.


آن روزها گذشته است جناب حداد عادل! قصه کانون توحید و نگاه بهت زده شما و آن گفتگوی چند ثانیه ای هم گذشته است. حالا محمدرضای من در سلول انفرادی گرفتار حبس شده. راستش را بخواهید، این دست اتفاقات کمی تلفظ نامتان را برایم دشوار کرده است! بالاخره هرچه باشد شما خود را از پاسبانان فرهنگ آن مرز و بوم میدانید. درهای مدرسه فرهنگتان به رویش بسته شد و درهای زندان را به رویش گشودند.
از این هم بگذریم ...

دنیا خیلی کوچک است آقای حداد عادل! به کوچکی همان اتفاقی که در کانون توحید لندن افتاد. به کوچکی همان گفتگوی چند ثانیه ای و شاید به کوتاهی همان حس که از دیدن و شنیدن او و عمل خودتان داشتید. ممکن است سالها بعد، جای دیگری باز هم دنیا همینقدر بر من وشما تنگ و کوچک شود. اگر دنیا هم نشد، آخرتی هست. آن روز قطعا از شما معنای جدید عدالت را خواهم پرسید.

 

 

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 9:9 توسط | |

 

لالا لالا دیگه بسته گل لاله
بهار سرخ امسال مثل هر ساله
هنورم تیر و ترکش قلبو میشناسه
هنوز شب زیر سرب و چکمه ویرانه
نخواب آروم گل بی خار و بی کینه
نمی بینی نشسته گوله تو سینه
آخه بارون که نیست رگبار باروته
سزای عاشق های خوب ما اینه
نترس از گوله دشمن گل لادن
که پوست شیره پوست سرزمین من
اجاق گرم سرمای شب سنگر
دلیل تا سپیده رفتن و رفتن
نخواب آروم گل بادوم نا باور
گل دل نازک خسته گل پرپر
نگو باد ولایت پرپرت کرده
دلاور قد کشیدن رو بگیر از سر
دوباره قد بکش تا اوج فواره
نگو این ابر بی بارون نمیزاره
مثل یاردلاور نشکن از دشمن
ببین سر میشکنه تا وقتی سر داره
نذاشتن هم صدایی رو بلد باشیم
نذاشتن حتی با هم دیگه بد باشیم
نگو رفت تا هزار آفتاب هزار مهتاب
نگو کو تا دوباره بپریم از خواب
بخون با من نترس از گوله ی دشمن
بیا بیرون بیا بیرون ازاین مرداب
نگو تقوای ما تسلیم و ایثاره
نگو تقدیر ما صد تا گره داره
به پیغام کلاغهای سیاه شک کن
که شب جز تیرگی چیزی نمی باره
نخواب وقتی که هم بغضت به زنجیره
نخواب وقتی که خون از شب سرازیره
بخون وقتی که خوندن معصیت داره
بخون با من بیا تا من نگو دیره
سکوت شیشه های شب غمی داره
ولی خشم تو مشت محکمی داره
عزیز جمعه های عشق و آزادی
کلاغ پر بازی با تو عالمی داره
بخواب ای حسرت سفره گل گندم
نباش تو دالون های قصه سر در گم
نخواب رو بالش پرهای پروانه
که فریاد تو رو کم دارم ای فردا 
لالا لالا دیگه بسته گل لاله !

پی نوشت : همیشه این شعر شهیار قنبری رو  با یه حس عجیبی گوش می کردم ولی هیچ وقت فکر نمی کردم تا این حد مستقیم مورد خطاب این شعر باشم و این اتفاقا  تو کشورم بیفته

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 10:25 توسط | |

دیروز تهران شاهد صحنه های عجیب و کم نظیری بود .

اگر تیر ماه 1378 تنها دانشجویان به وضع موجود اعتراض کردند  و از دیکتاتوری فریاد براورند  امروز یعنی 10 سال پس از آن حادثه تمام مردم ایران  وجود دیکتاتوری را با تمام وجود خود حس کردند و فریاد مرگ بر دیکتاتور سر دادند.

اگر این تعداد عظیم به رئیس جمهور محبوبمان رای دادند پس دیروز کجا بودند که مقابل آن تعداد اندک که به وضع موجود اعتراض داشتند بایستند  .

64% مردم رای دادند و بر ادامه روند موجود تاکید کردند . اگر رئیس جمهورمان تا این حد محبوب است پس استقرار نیروهای انتظامی در خیابانها از ساعات اولیه صبح برای چه بود ؟

دیروز خیابانهای کشور  شاهد شادی زایدالوصف 64% مردم کشور بود که در پوست خود نمی گنجیدند و به خیابانها آمدند تا در کنار یگانهای ویژه نیروی انتظامی  این پیروزی عظیم را جشن بگیرند .

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 12:37 توسط | |

۹

از این بازی مسخره سفید و سبز خسته شده ام . خسته شدم از این که هر جور که برایمان ساز می زنند همان گونه می رقصیم . اصلا فکر می کنم احتیاجی به ساز نیست ما خودمان آماده بازی خوردنیم .

این روزهای داغ انتخاباتی که تمام شود ما می مانیم و دوستی هایی که به بهانه حمایت از کاندیدای مورد نظرمان به هر توهین ودروغی آلوده اش کرده ایم . عجیب این جاست که در این بین کسانی هم هستند که تا چند ماه پیش کسی را در حد یک اسطوره می پرستیدند و امروز حاضرند به بهانه رای آوردن کاندیدای مورد نظرش به هر گونه تهمت و دروغ و افترایی آلوده اش کنند .

رفقا !

اگر برای دیگران احترام قائل نیستیم لااقل برای نظرات خودمان ارزشی قائل باشیم و شخصیت خودمان را لگدمال نکنیم .چرا یادمان رفته که ما هر کدام از روی ناچاری به کاندیداهای موجود روی آوردیم . هیچ کدام آن قدر ارزش ندارند که اخلاقیات را زیر پا بگذاریم .

می دانم این روزها که بگذرد دوباره همان اخلاق را در پیش می گیریم و همانی را در حد مرگ حمایتش می کنیم ٬ دوباره لجن مالش می کنیم . ما می مانیم و دولتمردان و بزرگانی که تغییر رئیس جمهور هیچ تاثیری در زندگیشان ندارد  ولی در نوع نان شب ما مردم عادی هم تاثیری دارد .

ما می مانیم و رفاقت هایی که خرابش کردیم

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 10:49 توسط | |


Design By : Night Skin